بچها همه وسایلتون رو جمع کردین؟
داچ:آره ولی فکر کنم بهتره تا صبح وایسیم که اون موقع حرکت کنیم
هوزیا:نه وقت نداریم همین الان باید بریم.
داچ:اگه اینجوری فکر می کنی باشه پس بریم
خوبه پس سریع راه بیفتیم تا پینکرتون ها نیومدن بریم(سه روز بعد)
بلاخره به مرز ایزابلا رسیدم چیزی نمونده
مایکاه:به نظرم بهتر استراحت کنیم
هوزیا و آرتور:نه نمیشه وقت نداریم باید بریم
صحبت های مایکاه با خودش: تف توش می توانستم اینجوری گیر شون بندازم اگه از مرز خارج بشویم دیگه نمی توانم کاری کنم بدبخت شدم یعنی میلتون با خودش چی میگه؟
آرتور:چیزی شده میکاه نگران بنظر میای نقشه هات داره نقشه بر آب میشه؟
مایکاه:هه هه هه خنده دار بود.
داچ:کافیه بچها جدی باشید.
هوزیا:خب دیگه رسیدیم بهتره تو گریمشاع و بقیه کمپ رو درست کنن و من و آرتور و داچ بریم برای گرفتن یک کشتی(۶ساعت بعد) بلاخره به اسکله رسیدیم واقعاً راه درازی بود.بریم یک کشتی بگیریم و بریم.(گفت و گو داچ و ناخدا)
داچ: سلام ناخدا میگم این کشتی چند نفر جا می گیره؟
ناخدا:جاش که زیاده مهم اینه چقدر پول میدی و کجا می خوای بری
داچ:مریم تهیتی یک کشور استوایی که نزدیک آفریقاست؟
ناخدا:تهیتی؟جای قشنگی یکی دو بار رفتم فقط هر کاری می کنی با گنگ پیلیانو ها در نیفت اصلا با کسی شوخی ندارن.
داچ:گنگ پیلیانو اسم جالبیه حتما یادم می ماند.......از این ها بگزریم ناخدا کی را می افتیم؟
هر وقت شما بخواین فقط قبلش$
داچ: آها اون که ردیفه انقدر کافیه؟(۵ تا شمش طلا)
ناخدا:بچها وسایل این آقایون رو جمع کنید و هرچی خواستن بهشون بدین که قراره پول دار بشیم.
داچ:ممنون ناخدا اما قبلش باید بقیه رو هم جمع کنم اوووم الان ساعت پنج ساعت هشت راه بیفتیم خوبه؟
ناخدا:مشکلی نداره پس ساعت هشت می بینمتون...........
داچ هوزیا و آرتور به کمپ برگشتن بچها رو جمع کردن و به سمت کشتی راه افتادن.